
از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
************ ********
حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند
روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
************ ********
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
************ ********
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن...
دانشگاه شانگهاي چين به رسم هر سال فهرست رده بندي ساليانه بهترين دانشگاه هاي جهان را منتشر كرد. مانند هر سال دانشگاه هاروارد در ايالت ماساچوست آمريكا با فاصله زيادي از ساير دانشگاه ها در صدر اين رده بندي است.

دانشگاه هاروارد در ايالت ماساچوست در سال 1636 ميلادي تاسيس شد دانشگاه هاروارد در ايالت ماساچوست در سال 1636 ميلادي تاسيس شد و قديمي ترين دانشگاه ايالات متحده محسوب مي شود. در طول تاريخ آن 9 رئيس جمهور آمريكا فارغ التحصيل هاروارد بوده و 40 برنده جوايز مختلف نوبل به اين دانشگاه تعلق داشته اند.
شخصى یهودی به حضور امام على (ع ) آمد و پرسید:
«عددى را به دست من بده كه قابل قسمت بر 1،2،3،4،5،6،7،8،9باشد بى آنكه باقى بیاورد.»
امام على (ع ) بى درنگ به او فرمود:
«اضرب ایّام اسبوعك فى ایّام سنتك »
(روزهاى هفته را بر روزهاى یكسال خودت ضرب كن كه حاصل ضرب آن، قابل قسمت بر همه اعداد مذكور (بدون باقیمانده) خواهد بود.)
سؤال كننده هفت را در 360 ضرب كرد حاصل ضرب آن 2520 شد، این عدد را بر 2،3،4،5،6،7،8،9، 1تقسیم كرد، دید بر همه این اعداد قابل قسمت است بدون آنكه باقى بیاورد.
توضیح بیشتر:
شاید این سوال برای شما هم مطرح شود که یک سال مگر 360روز است؟
باید گفت چنان که تاریخ روایت می کند منجمان در آن روزگار بر این باور بودند که هر ماه مشتمل بر 30 روزاست بنابر این ایام سال نزد ایشان360روز بوده است که سپس 5روز بدان می افزودند؛ از طرفی سائل فردی یهودی است و یهودیان نیز معتقد به سال شمسی بوده اند. و این از بصیرت و هوشمندی بالای حضرت حکایت دارد که به فرد یهودی می فرماید روزهای هفته ات را بر روزهای سال خویش( و نه سال قمری اهل حجاز و عربستان) ضرب کن.
منابع
بحار الانوار، مجلسی، محمد باقر، باب 93، حدیث 72.
ینابیع المودة، ج1.
مستدرک سفینة البحار، الشیخ علی النمازی الشاهرودی، ج9، ص114.
موسوعة الامام علی (ع) فی الکتاب و السنة و التاریخ، محمد الری شهری، ج
خوب من الان در این پست می خوام یه چیزی بهتون معرفی کنم که دیگه مشکلات حل تمرینات معالات
دیفرانسیل نداشته باشین.البته معادلات درس قشنگی هست و تمرینهاش فوق العاده راحت(البته اگه راه بیافتیم تمریناتش راحت میشن)
منظورم از مشکل این هست که:خودم گاهی اوقات یه معادله دیفرانسیل حل میکنم اما برای یه انتگرال کلی وقتم میگیره(منظورم انتگرال هایی که با روش های ساده قابل حل نباشه
حل آنلاین انتگرال.البته بازم تاکید میکنم انتگرال هایی که با روش هایی که تا حالا بهمون یاد دادن حل نشه ![]()
http://integrals.wolfram.com/index.jsp
ریاضیلت یک علم مطلق است برعکس علم فیزیک که بیشتر بر آنچه ما در می یابیم استوار می باشد . همان طور که همه ما می دانیم در علم ریاضیات از هر فاصله کوتاهی ، فاصله کوتاه تری نیز وجود دارد .
ریاضیات یک علم مطلق است برعکس علم فیزیک که بیشتر بر آنچه ما در می یابیم استوار می باشد . همان طور که همه ما می دانیم در علم ریاضیات از هر فاصله کوتاهی ، فاصله کوتاه تری نیز وجود دارد .
مثلا اگر نقطه ای به صورت مداوم در جهت خلاف محور X ها حرکت کند ، با گذشت زمان مقداری را که نقطه بر روی محور X ها نشان میدهد کمتر و کمتر خواهد شد . درست مانند قضایای حد و پیوستگی که نقطه X به سمت صفر میل داده می شود .
حال یک سوال باقی مانده چگونه با وجود اینکه از هر فاصله کوچکی ، فاصله کوتاه تری هم هست ، اجسام موجود به یکدیگر می رسند و یا بهتر بگویم شما با حرکت به طرف یک جسم به آن می رسید . و یا وقتی سنگی به طرف شیشه پرتاب می شود ، منجر به شکستن شیشه می شود . مگر نباید همواره فاصله اندکی میان این دو باقی بماند . این مسئله بسیار ساده به نظر میرسد و در نگاه اول همگی عنوان می کنند که مفهومی ندارد .
یکبار دیگر بررسی کنیم در راستای رسیدن به هم دو جسم در حال حرکتند و فاصله مابین آنها لحظه به لحظه کاهش می یابد . با وجود اینکه می دانیم از هر فاصله کوچکی فاصله کوچکتری هم هست باز انتظار داریم که این دو جسم به یکدیگر برسند . بیایید خارجی ترین نقطه دو جسم که به یکدیگر نزدیک ترند را در نظر بگیریم . حرکت آغاز شده و فاصله هر لحظه کاهش می یابد به قدری فاصله کم شده که خارجی ترین اتم اجسام در نظر گرفته شده ولی باز این دو هم نباید به هم برسند .
● یک تضاد کامل میان مشاهده و علم .
صراحتا باید اعلام کرد که در هستی رسیدن مطلق وجود ندارد . به عبارت دیگر اجسام هرگز به هم نمی رسند . اطراف تمام جرم های هستی هاله ای وجود دارد که می توان از آن به نیروی حریم یاد کرد این حاله دارای مرز نمی باشد بلکه به مثال مه که از روی دریاچه به طرف ساحل غلظت آن کم می شود ، خواهد بود .
اجسام در نزدیک شدن به یکدیگر با در هم رفتن این نیروی حریم و افزایش دافعه ، برای ما رسیدن دو جسم را توجیه می کنند . در مثال هایی که باعث شکست مولکولی می شود مانند شکستن شیشه توسط سنگ ، به دلیل نفوذ نیروی دافعه حریم سنگ به دافعه حریم شیشه ، عمل شکستن شیشه به وقوع می پیوندد .
مهمترین قسمت این جاست که ما باید بدانیم این نیرو دارای برد کوچکتری از نیروهای چسبندگی سطحی می باشند . همانطور که می دانیم این نیرو ها باعث چسبندگی اجسام در موارد خاص به هم می شوند .
کسی قادر به درک این مقاله بوده که اکنون بپرسد اگر برای رسیدن دو جسم به هم یک میزان نفوذ دو نیروی حریم در یکدیگر نیاز باشد ، همین مقدار نفوذ هم خودش دارای مرزی می باشد که قضیه فاصله در اینجا هم با ید صدق کند و ما هرگز به مرز نفوذ کافی نخواهیم رسید ؟
مسئله بسیار مهمتر از این مقاله آن است که هر وقت دو حد داشته باشیم ،
که یکی مرتبا کاهش یابد ( فاصله میان دو جسم از بی نهایت به طرف صفر نزول میکند )
و یکی دیگر مرتبا افزایش یابد ( مقدار دافعه نیروی حریم از صفر به سمت بی نهایت ،که همان شکستن است صعود کند )
در این لحظه باشکوه است که عددی وجود دارد که دو حد در آن عدد به هم میرسند .
و این نقطه عطف ریاضیات با فیزیک خواهد بود . ولی باز هرگز نباید گفت دو جسم به هم رسیده اند .
منبع: www.Articles.ir
الدانشجو هو موجود الذليل و الذي في لانه ، اسمه خوابگاه . لا موجود فيه امكانات الاوليه و آبه يقطع مداوما و هكذا ما و 000 حاركمياب في شيرالاب آلات بارد و حار ( گرمايش و سرمايش ) يعمل في الشتا و الصيف بالعكس . و هو يطمع طعاما َ اسمه طعام شي نرمتر من المنك و الذي قادر علي الذهاب من الحقوم الي اليائين و آمله 0 آرزوهايش ) في الازدواج و ليكن لادست يافتني و فقط في الخيال بافتني . الغرض ، الدانشجو ثلاث الاقسام اوله تنبل : الذي في الخواب الخوابگاه دايم و دومدعاطل و هو مغرور بسيار و يحمل دائماَ في دسته كيف عجيب اسمه السامسونيت و معمولاَ خالي من الدفتر و كتاب و في داخله شانه و حوله ، وزير شلوار اماقسم سرم من الدانشجو هو الباطل و مشخصاته چنين : هو لايدرس ( درس خواندن ) و لا يخواب ( خوابيدن ) و لي بگوش موسيقيه دائم حتي في الخواب و سر و كاره دائما با شعر و رومان ابنائه من هذا القسم معمولاَ يدود سيگارا كثيرا . اولئك هم العاشقون و هميشه بي خيال يا في الخيال الباطل . علاوه علي الاينها ، اقسام ديگر من الدانشجو ، مانند نوع الرپ والذي يافت مي شود في الدانشگاه آزاد هو بي كار الذي ال اونترنت و ال اينترنته و ال آدرسته الزرقانه و ولپاتوق .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| |||
|
| |||


هفته گذشته دانشجویان یکی ازدانشگاههای استان گلستان شاهد تنبیه بدنی یک دانشجو توسط استاد یار این دانشگاه بودند.
به گزارش البرز این اتفاق زمانی رخ می دهد که استاد یار دانشگاه مذکور درآزادشهر گلستان به بهانه ایجاد مزاحمت توسط این دانشجو ، وی را مضروب می کند.
این درحالیست که دانشجویان کلاس این فرد می گویند: این دختر دانشجو درحال شستن بوم نقاشی خود بود.
اقای “ک” باطرح این ادعا که این دختر دانشجو مزاحم برگزاری کلاس بود با زدن سیلی به صورت این دختر وی را تنبیه کرد.
وی که پس ازاین اقدام با انتقادات شدید دانشجویی روبروست بارها به دیگر دانشجویان گفته است :
ازاقدام خود دربرابر این دانشجوی دختر پشیمان نیست .
او می گوید: سیلی زدن به گوش چنین دانشجویی حق وی بوده است !.

سلام بر همگی.
آیا تا به حال فکر کردین که عطسه هم فرایند پیچیده ای داره؟ عطسه (برادر سرفه) عملی است که بدن از آن برای خارج کردن اجسام بی ربطی که وارد دماغ محترم شده اند استفاده می کند. برای شناسایی انواع عطسه لازم است که این فرض را در نظر بگیرید که عطسه ار حروف : ه، پ، چ، ه تشکیل شده است:
1- عطسه کلاسیک:
هپچه، همین! فقط در تلفظ های مختلف ممکن است مکث کوتاهی بین پ و چ داشته باشیم.
2- عطسه مثلا با کلاس:
در این عطسه ه اول عطسه حذف شده و "پچه " تلفظ می شود . ( دقت کنید که پ اول ساکن است و اگر با فتحه ادا شود به جای با کلاس در دسته های دیگری قرار می گیرد.) اگر توانستید ه آخر را هم حذف کنید که با کلاس تر می شود.
3- عطسه مازوخیستی:
دماخ محترم را گرفته و عطسه کنید در این صورت اگر دچار انفجار درونی نشدید صدایی مخلوط پ و چ از شما ساطع می شود.
4- عطسه انفجاری :
این عطسه بیشترین حال را به سیستم تنفسی شما می دهد و در عین حال بقیه را منهدم یا خیس می کند و به صورت ههههههههپپپپپپپچچچچچهههههههه تلفظ می شود.
5- عطسه فشنگی:
سریع و مطمئن. یه اندازه عطسه انفجاری صفا ندارد ولی حال مخصوص خودش را دارد تلفظ به صورت اپچه ( فتح الف و کسر چ) است و باید در 0.2 ثانیه تلفظ شود.
توجه:
1-همانطور که گفته شد اگر عطسه دسته دوم به صورت پَچِه تلفظ شود خطر خیس شدن نفر مقابل را دارد.
2- افرادی را که در دسته چهارم عطسه می کنند از قبل شناسایی کرده تا در مواقع لزوم فرصت پناه گرفتن را داشته باشید.
3- اگر از افرادی هستید که عطسه انفجاری را می پسندید در محیط های محترم حتما عطسه خود را به مازوخیستی تبدیل کنید.
منبع: www.itanz.net
تقدیم به دوستان و همکلاسی ها...
من دوست میخواهم یگانه و یکتا!بزرگ و زیبا!عاشق و دیوانه!درمانده
و درمان!من دوست می خواهم سرمست،پرشور،خروشان و آرام.
من دوست می خواهم تنها دوست!
من دوست می خواهم ، دوستی که نستیزد نه با من نه با دشمن من!تنها
مهر بورزد و مهر بورزد که مهر ستیز با هر چه زشتی و بی مهری است.اگر
ستیزد تنها با من بستیزد. بستیزد نه بر سر آب و نان. آب و نان را بابا داده
است! ستیزی نیست نه بر سر آب نه بر سر نان. تنها با من جدال کند،تنها بر
سر دوستی جدال کند که او دوست است و بابا نیست!
من دوست می خواهم رعنا به بلندای سنوبر فکرش رعنا!
من دوست می خواهم زیبا. نه زیبا به آب و رنگ.آب و رنگ از چهره ی فصل
گریخت و خزان شد و خزان با بی آب و رنگی به زیبایی مشهور.
من دوست می خواهم زیبا به بی آب و رنگی و به آب و رنگ.
من دوست می خواهم یگانه! یگانه در آنچه دارد و ندارد، نه ببالد و بگریزد از
آنچه دارد نه بانگ افسوس برآورد از آنچه ندارد.
من دوست می خواهم عاشق. عاشق نه به من بلکه به خود. که عشق او
به خود ،مرا دیوانه کند.
من راه می خواهم نه راهی که به دین مشهور و همه آن را به امید دوست روند.
من راه می خواهم. راهی که تنها و تنها به دوست من منتهی. و نه منتهی
به انتها، که به درازای راه دوستی...
|
تقدیم به همه پنتیوم های زیر 4 که cpu ی دلشون هنگ userیه که تنها با shut down شدن از هنگی در میان
من همون سیستمی بودم که یه روز وقاری داشتم توی عصر اطلاعات پیش مردم جایی داشتم
تا که یک روز تو رسیدی روی هاردم پا گذاشتی ویروس عشقتو انگار تو درایوم جا گذاشتی
زیر رگبار کلیک هات هر چی داشتم زیر و رو شد با اورکلاک چشمات سی پی یوم هم نیمه سوز شد
وقتی رایت میکردی انگار کلاکم برید تو سینه علت سوختن سی دی کارشناس میگفت همینه
اومدی تو شاخه c فایلامو دلیت میکردی وقتی ویندوزم خراب شد خواستی با ویستا بگردی
رفتی با سیستم بهتر پی سایتگردی و بازی من شدم تنهای تنها تو یه زیر زمین خاکی
حالا دیگه روی هاردم نه ویندوزی هست و نه فایلی لحظه های بی تو دیگه نه به برقم و نه باطری
برد تنها و غریبم داره این گوشه می پوسه سی پی یوم چند روز پیش سوخت هاردمم داره می سوزه
میرسه روزی که دیگه تو بیابون میشه خونم اما نزدیک یه جاده خاک پای تو می مونم... |
سپس می نویسی:"خدا ترجیح می دهد که یک مرد،زندگی
به دور از لذات جسمانی داشته باشد."من به چنین خدایی
اعتقاد ندارم.ایرلیوس،بی وفایی از این بیشتر؟
از نامه فلوریا آمیلا(همسر طردشده ی) [به]ایرلیوس آگوستین
اسقف اعظم هیپو
موجودی تپل و دوست داشتنی را میبینیم که به آن اندازه آرام است و بی آزار.مطلقا بی آزار .
با صدایی میشود گفت گوشنواز.با تنی یکسر سفید و چشمگیر.تو گویی آفرینشیست برای
تسخیر دیده.چشمهایش عیان،نگاهش نهان.دقیقانه عکس متقلبان.صداقتش حد اصلا نمیداند
چیست.آنقدر حیا سر اش میشود که به غریبه ها خیره نشود.این صفات،به استدلال
عقل،سبب آن میشوند که معامله با وی عکس آن لطفیست که به تماشایی اش دارد.
به ناگهان التزام امور بادهایی چند برمی انگیزد و سفیدش را قرمز میکند.موجود تپل جان می
دهد و سلاخی میشود.پوست از تن جدا انداخته میشود به .....همه اش به دست به قول
خودشان اشرف موجودات.این ماجرای ذبح مرغ است و تا اینجایش قانون جنگل است.غیرقابل
تحمل کشتن اسن به خاطری اعتقادی یا حالتی روحانی.تنها ای کاش فلوریا زنده بود.میداند
چه میگویم.ای جلاد
ننگت باد. (ابتهاج)
ما امکانی داریم به نام عادت.انسان عادت میکند.به هرماجرای خوفناک،طربناک،جدی،.....عادت
میکند.از مجرای استدلالی هرمنوتیکی که به قرینه الفاظ صورت گرفته و در زبان ما دشوار
اصیل شود،خواهیم دانست که عادت یعنی:گذشتن حس تاثر موجود دارای احساس تاثر و
مهم به هستی خویش.چون نیک بنگری،گذشتن در بی رحمی گذشتن سریعی است.نوعی
عجله در میان است.
از دیدگاه ما،مردم یک اجتماع مانند اجتماعمان،مشکلی دارند اساسی تر از شعور اجتماعی.
(یعنی آنچه برای هر اجتماع دیگری مقدمه است).مردم ما نگاه کردن اصلا نمیدانند چگونه
است.رفتارشان با نویسنگان و متفکرانشان تیری است بر جان.و نشنیده ام کسی نگاه را گناه
بشمارد.ما با گناهانی مواجه ایم که انگار گناه نیستند.آشکار مسئله اخلاق با نسبی نگری
پیوند می خورد.چه چیز،از نظر چه کس خوب است؟این مجالی دیگر میطلبد.و الا در یک پست
به جد نمیشود مطرح شود.
از ۱۹۰۰ دنیای ما......اعتراض کرده بودید نفرینش نکنم.قضاوت با خودتان......دیگر دنیای قشنگ
کودکان و بهشت کارگران به {این}توهمات واهی تعلق دارند.(اسوالد اشپنگلر)....انسان گرگ
انسان(با پوزش بسیار از گرگ ها).........اصلا جهان انسانی آیا روزی بدون قتل و تجاوز و هتک
حرمت از سر گذرانیده؟که به سختی باور کنیم آری.ما اذعان داشتیم دلیلش آنست که نمیدانند
و عجله میکنند.من همیشه گفته ام که سرعت جهان زیلد است.آقای رشیدی تصدیق خواهد
کرد ترم گذشته،در مورد موسیقی بتهوون به ایشان گفتم:این موسیقی به قدر کافی سرعت
جهان را کم می کند.آنرا متعادل میکند.
جانوران را میکشند.این که زشت نیست!گلادیاتور دشمنانش را به ضرباتی از پا در می آورد......
دوربین بخش مهیج را نشان میدهد و بخش دیگر حذف میشود.تو گویی قتل لذت بخش است.
چون این که زشت نیست.!دارند میکشند و قهرمان میشوند.اکثر فیلم ها اینگونه اند.آموزش
قهرمانی در ۲ساعت.اما انصاف عکس آن نیز مصداق دارد.مثلا فیلم مزرعه چکاوک از برادران
تاویانی.صحنه اول قتل را حذف میکند اما صحنه دوم را نمایش میدهد که بیننده با تخیل خودش
ونه تخیل سازنده فیلم،تا میتواند ماجرا را بغرنج کند.اما این هم خطری عاجل دارد.یادتان
هست که بشر عادت میکند؟مبادا به خون نیز.
در هر حال سینما آنی که قرار بود بشو د،نشد.آمده ایم سینما که ببینیم.اما هوش دار:بشر
قرن ۲۱ می آید سینما که نبیند.می آید که فراموش کند،لذت برد و مدهوش شود.او از امور
واقع خسته است.و"رنجور را لذتی است مستانه،خود را به فراموشی سپردن.(نیچه)عجبا
که بخش دیگر اینقدر به ما نزدیک است.حقیقت خفه مان میکند.اما گویا کلمه ماهیت ثابت ندارد
(هایدگر)گویی که تنها در آغاز کلمه بود.(آغاز انجیل متی)اینک مدهوشی است و فراموشی.
اینک باید عجله کرد و ندانست.بالاخره آموختیم چگونه از خون لذت ببریم.با عجله کردن و
ندانستن و سپس کم کردن سرعت.پس بتهوون اگر در زمان غلط زمانه پس از جنایت زندگی
یک جانی وارد صحنه شود،ماجرا کثیفتر هم میشود.عشق نیز میتواند بازنمود مرگ از آب درآید
یا به ادامه سخن این مقال قتل.با خنده میکشند.(نیچه)
این عجله در پیوند با تکنولوژی میتواند و به عبارتی دیگر توانست از گیاهخواری که با موسیقی
کودکان میخوابید هیولای ضد بشری به نام آدولف هیتلر بیافرند.(با برداشتی آزاد از
کتاب:توتالیتاریسم.نوشته اسپیرو و دیگران).
اما چه نکته ظریفی در میان است از اینکه بشر به نامهایی چون:ناموس،وطن،خاک ....سر ببرد
و بسوزاند و کیف کند....درست در بطن سرزمین خرد.
+ به تعبیر داستایفسکی،که در قرن۱۹ با نبوغ بی همتای خود میتوانست آینده اروپای
علمی و عقلانی را استشمام کند و جهت باد سموم روشنگری را خیلی پیشتر از همه
روشنفکران دهه ۲۰ و ۳۰ آلمان تمیز دهد،اقامه برهان در مورد آنچه از مقولات علم و عقل و
حتی از مصالح منطبق با این مقولات است،که به باور باکل و ساده اندیشان دیگر وقوف آدمی
به آنها وی را از وحشیگری و خون آشامی به زیباها و عالی ها و نیک ها سوق میدهد،نیازی
به رجوع به نوشته ها و تحلییل های نظری ندارد.......این باور که فتوای خرد،انسانی را که ذاتا
گرگ انسان نیست نرمخو و نیکو منش میکند،در نظر نویسنده بزرگ روس،از مرز سیستم ها
و مغزهای خشک خارج نمیشود.
ولی چه میشود کرد که بشر تمایل عاشقانه ایی برای سیستم ساختن و روش
درست کردن دارد و .........مثل اینکه شامپاینی میریزند،خون میریزند....فرهنگ قوه دراکه مردم
را زیادتر کرده و تمیز چند جهتی را در ایشان افزایش بخشیده....و تقریبا کار فرهنگ همین
است.و می گویم که در درست در اثر ترقی وتکامل همین قوه دراکه است که بالاخره بشر
توانسته است در خونریزی نیز نوعی لذت پیدا کند(یادداشتهای زیرزمینی.فئودور
داستایفسکی)
به نقل از سیاوش جمادی با حذفیاتی چند.رسم الخط خودمان را رعایت
کردیم،نه کتاب را و از این بابت عذر میطلبیم و بهانه مان ناتوانی من در تایپ است.
میخواهم شهوت خون را فراموش کنم.کار من ریختن آبروی گناهکارانیست که گناهکار خوانده
نمیشوند(و چه بسا به خودم هم بتازم.).من کشف حجاب میکنم.از انسانها متنفرم.آنها تجاوز
میکنند.معصومانه دروغ میگویند.اراده شان به سوی قدرت، ناپاک است.....خدای من،به فلوریا
بی وفایی شده...آن هم به نام خدایی.نه صرفا از سر نادانی،بلکه از سر ریا و خودخواهی.
تقدیم میشود به دوستداران کودکان و حامیان ایتام.
با ستایش و نیایش
میلاد منصوری
اهل دانشگاهم روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم خرده عقلي سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تکليف * مي سپارم به شما
تا به يک نمره ناقابل بيست * که در آن زندانيست * دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم * گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
استاد از من پرسيد * چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم * دل خوش سيري چند
اهل دانشگاهم * قبله ام آموزش
جانمازم جزوه * مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم * که خروس مي کشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
خوب يادم هست * مدرسه باغ آزادي بود
درس بي کرنش مي خوانديم * نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت * همه غش مي کرديم
کلاس چقدر زيبا بودو معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز * مثل يک بازي بود
کم کمک دور شدم از آنجا * بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه * به محيط خشن آموزش
و به دانشکده علوم انساني صدرا سرايت کردم * رفتم از پله ها بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم * در به در مي گشت
يک نمره قبولي مي خواست
من کسي را ديدم * از ديدن يک نمره ده
دم دانشگاه پشتک مي زد
همه جا پيدا بود * همه جا را ديدم
بارش اشک از نمره تک * جنگ آموزش با دانشجو
حذف يک درس به فرماندهي کامپيوتر
فتح يک ترم به دست ترميم * قتل يک لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم * من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يک نمره نا قابل ده خشنودم * من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بکنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
من در اين دانشگاه * در سراشيب کسالت هستم
خوب مي دانم استاد * کي کوئيز مي گيرد
برگه حذف کجاست * زمين و سالن ورزشي آن مال من است
تريا،نقليه،دانشکده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد * همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد * همگي مشروطيم
نپرسيم که در قيمه چرا گوشت نبود
کار ما نيست شناسايي مسئول غذا
کار ما نيست ............
شاد باشيد .....